پنجاه و سومین

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
شانزده سالگی قسمت ششم:از امانت دادن کتابام به دوستام بدم میومد چون عادت داشتم درس هر روز و همون روز بخونم ،اعصابم خورد بود که شهلا می خواست
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 26 بهمن 1396 ساعت: 4:12
برچسب‌ها :
شانزده سالگی :قسمت هفتمبه باجه ی تلفن که رسیدم حسابی دورو برو کنترل کردم تا ،کسی نباشه .به سهراب زنگ زدم خیلی صبر کردم جواب نداد قطع کر
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 26 بهمن 1396 ساعت: 4:12
برچسب‌ها :
شانزده سالگی قسمت هشتمیادش به خیر ،اون روزرویایی ، دقیق یادم نیست چه تاریخی بود تقریبی بگم یکی از روزهای اواسط آذر سال هشتادویک بود و د
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 26 بهمن 1396 ساعت: 4:12
برچسب‌ها :
شانزده سالگی :قسمت سومموهام خیس بودوحوله کوچولوی سبزم به سرم ،بلوز شلوار سبزتیریکو که عکس یه پیشی روبلوزش بود تنم بودپاهامو از زیر میز کوچولوم دراز کرده بودمو پاپوشای سبز پام و تکون تکون میدادم وبا نگاه به اونا رشته ی افکارم از درس پاره میشددر حالی که  تکیه داده بودم به بخاری و کتاب کمک درسی ریاضی و یه دفتر چک نویس و قلم به دست مثلا داشتم درس می خوندم ولی تمام حواسم پیش سهراب بود دلم آروم و قرار نداشت،کاش می شد همه می رفتن بیرون و من زنگ می زدم به سهراب .خواهر کوچولوم که مثل من میز کوچولوشو گذاشته بود روبروشو پاهاشو دراز کرده بود زیرش و داشت مشقاشو می نوشت هر از گاهی نیم نگاهی به من می نداخت و من هر کاری می کردم تقلیدشو درمیاورد تو این اسنا من ته خودکارمو گذاشته بودم بین دندونام و غرق رویا بودم که دیدم خواهر کوچولو هم عین ادای من وبا مدادش  درآورده ،خندم گرفت از این تقلید و یادافکار منحرفم افتادمفکر کردم خواهر کوچولو ی بی خبر اگه می دونست افکارم چیه سعی می کرد همونارم تقلید کنه ،مثلا بره با پسر کوچولوی همسایه دوست بشه ههگفتم :نازیلا به چی فکر می کنی ؟نازیلا جا خورد و گفت :فکر... ام هیچی به پاپوشات میشه بپوشمش ؟اخم کردم و لبامو غنچه کردمو گفتم :آخه خواهری من این پاپوشامو دوست دارم گفت :فقط یه د
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 18:38
برچسب‌ها :
شانزده سالگی:قسمت چهارمبیدار شدن وقت سحر یعنی یک لحظه خالی بودن ذهنت از هرچی که بودی و هستی و مرتکب شده ای و اون روز صبح بعد گذر اون لحظه ی پراز خلأ کوتاهیاد سهراب افتادم یاد حرفاش یاد احساس خوبی که به من داده بود به ساعت نگاه کردم پنج و نیم بود کشو قوسی به خودم دادم و بلند شدم سرم گیج می رفت و دلم می خواست می شد باز بخوابم اما چاره ای نبود، باید می رفتم مدرسه ،دستو رومو شستم وضو گرفتمُ نماز صبح خوندم صبحونه مو خوردم و لباسهای مدرسه امو پوشیدم و چادر و مثل همیشه بی هوا انداختم سرم و راه افتادم هر چند بابا خواب بود ولی دیگه انگار با چادر اخت شده بودم وقتی چادر سرم بود تصور می کردم یه پیرهن دنباله دار تنمه که با وزش باد به رقص در میاد .مثل همیشه داشتم مسیر پیاده رو می رفتم به سمت کوچه ی یا سمن خنکی وقت سحر شدیدا ملموس بودهوا حسابی سرد شده بودو من داشتم می لرزیدم باز گلاسور نارنجی رو محکم بغل کرده بودم مثل هر صبح  از سوز سرما و از لرز فین فین دماغم راه افتاده بود اف همینو کم داشتیم دنبال دستمال کاغذی گشتم و بینیمو پاک کردم در دنیای خودم غرق بودم حتی از چشمام آب میومد اینها تقریبا برنامه هر صبح بودش اما اون صبح اتفاقی افتاد که این روتینهای روزانه در ذهنم به ماندگارترین شک
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 18:38
برچسب‌ها :
شانزده سالگی قسمت پنجم حواسم نبود ،نه من حواسم به هیچی نبود ،نه حرفایی که دوستام می زدن نه تدریس معلم تو هپروت غرق شده بودم من داشتم یه چیز دیگه رو در وجود خودم کشف می کردماون حس چی بود که اینقدر پر از تشویش و ترس بوداون حس چی بود که پر از نگرانی  پراز حس گناه بود؟با این همه پر از هیجان و پر از وسوسه و بی نهایت دوست داشتنی بود  اون ، اون ،اون.... حس زنانگی من بود من با اون سن کم تو چهارده سالگیم داشتم زنانگیم رو کشف می کردم بکارت یه عضو از جسم نیست یک عضو از روح سهراب حتی به من دست هم نزده بود اما با حرفهاش با حرکاتش با حسی که به من می داد من و احساسم و گم و گور کرده بود من نمی دونستم وجود کسی تو زندگیت همچین چیز پیش پا افتاده ای نیست سهراب  یه انسان بود یه انسان که خیلی فرق داشت با عشقهای خیالی اتو کشیده ی منسهراب یه انسان بود گاهی غیر قابل پیش بینی گاهی سر شار از گناه گاهی مهربان و گاهی هزاران چهره ی دیگه که می تونست داشته باشه ولی من هنوز نشناخته بودمش ،  دلم می خواست بیشتر بشناسمش بیشتر چهره های گوناگونشو کشف کنم سهراب هم می تونست خشمگین شه ؟می تونست دعوام کنه ؟می تونست ازم برنجه و من و ببخشه ؟من چی ؟من که همین دیروز بخشیدمش گفت: قبلا کسی تو زندگیش بودو من بخشیدمش ،،،ولی اون پسره ،برا
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 18:38
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها