نودو یکمین
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 2:12
خواب دیدم به اتفاق خاله ها و مارم دارم می رم سمت خونه ی مادربزرگ همسر سابق هم آهسته آهسته جلوتر از ما در حال حرکت بود و معلوم بود درد داره خودم و زدم کوچه ی علی چپ که یعنی نمی بینیمت و ازش پیشی گرفتیم
هشتادو نهمین
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:07
چه قدر بده آدمی شبیه ادعاهاش نباشه بعد صرفا واسه خاطر ادعاهاش خودشو برتر ببینهدر حالی که خودش کاملا همون آدمیه که مدعیه نیست حتی خیلی بدتر از اون آدمیه که مدعیه نیست بعد دائما بقیه رو که خیلی از لحاظ
نودومین
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:07
دارم به یکی حسادت می کنم یه حسادت مسخره :|یکی هست تازه طلاق گرفته و تو وبلاگش راجع به این موضوع می گه راجع به اینکه همسر سابقش در حال آشنایی با یه دختریه و.....اولش خواستم مثل کامنتایی که اول جدایی می
هفتادو نهمین
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 1:28
داستانی به عنوان شانزده سالگی تو این وبلاگ می نوشتم که دیگه اون ذوق اولیه رو برا نوشتنش ندارم از همون اولشم چون تحت تاثیر یه خواب زیادی فکرمو مشغول کرده بود و همش خوشم میومد به اون خوابه تو ذهنم بالو
هشتادومین
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 1:28
ما خانواده ای از طبقه ی متوسطیم حقوق بگیریم هم پدرم هم مادرم فرهنگی بودن و حالا بازنشستن ، نسبت به یه سری فامیلا وضعیت مالی پایین و نسبت به یه سری از فامیلا وضعیت مالی مشابه داشتیم ، و من کمش تو بچگ
هشتادو یکمین
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 1:28
انقد بدم میاد از اونایی که یه کتاب می خونن هی یه سطر از یه صفحه اشو زیرش خط می کشن استوری می کنن با انگشتای لاک زدشون اه بابام فهمیدیم شما خیلی اهل مطالعه ای با اون انگشتای نشونگر خیلی آشتی با ظرافتهای دخترانه در حالی که در واقع هیچ کدومش نیستن جز تظاهر نه سلیقه دارن نه آشپزی دارن نه ظرافت دخترانه ن...
هشتادو دومین
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 1:28
کاش یکی بود دلتنگم می شد می گفت سلام خوبی چی کار می کنی ؟ یکی که تو صحبتش باهام احتیاط می کرد با اینکه خیلی حرفای خوب تو آستینش بود می ترسید یه وقت با گفتن همون خوبا ازش برنجم یکی که بعد صحبت باهاش دلم پر می کشید تا که برم پیشش باشم یکی که قرار باشه تا آخر عمرم همدم و هم صحبتم شه دلم عجیب صحبت شیرین...
هشتادو سومین
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 1:28
خانواده ی مادرم یه جورن که تا از غمت بگی مصرن بقبولونن که غم خودشون بدترو سختتره
هشتادوپنجمین
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 1:28
تابستون سال هشتادوپنج بود تازه هجده سالم شده بود دعوت شده بودیم عروسی پسر عموی مادرم هر کسی با توجه به اینکه عروسی می ره کلی به خودش رسیده بود ولی نمی دونم چرا قشنگ شدن من .....بقیه حذف شد
هشتادو ششمین
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 1:28
از رفتارای خارج از عرف وبلاگ نویسی خیلی بدم میاد بعضیا هستن که یه جور لوس ننری به خاطر وبلاگ نوشتنت براشون مهم میشی که حالت از این مدل مهم شدن خودت واسه کسی به هم می خوره و اون اغلب آدمایین که اصرار
هشتادو هفتمین
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 1:28
آدما تا موقعیتشون عوض میشه ادعا شون هم عوض میشه حتی خودم ،پاییز که تو کلاس فوتوشاپ یه پسری یه جور نگام کرده بود و من یه ذره امیدوار شده بودم کلا دیدم به زندگی عوض شده بود اونمسر یه همچین اتفاقی که
هشتادو هشتمین
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 1:28
اه بعضیا دیگه واقعا حالمو به هم می زنن اه اه اه فهمیدیم بابا شما خیلی دانشمندی می خوام اصلا دیگه با بعضیا در ارتباط نباشم آدرسمو این بار عوض کنم دیگه بهش نمی گم
پنجاه و چهارمین
-
تاریخ: 1396/11/26 ساعت: 4:12
شانزده سالگی قسمت ششم:از امانت دادن کتابام به دوستام بدم میومد چون عادت داشتم درس هر روز و همون روز بخونم ،اعصابم خورد بود که شهلا می خواست
پنجاه و پنجمین
-
تاریخ: 1396/11/26 ساعت: 4:12
شانزده سالگی :قسمت هفتمبه باجه ی تلفن که رسیدم حسابی دورو برو کنترل کردم تا ،کسی نباشه .به سهراب زنگ زدم خیلی صبر کردم جواب نداد قطع کر
پنجاه و ششمین
-
تاریخ: 1396/11/26 ساعت: 4:12
شانزده سالگی قسمت هشتمیادش به خیر ،اون روزرویایی ، دقیق یادم نیست چه تاریخی بود تقریبی بگم یکی از روزهای اواسط آذر سال هشتادویک بود و د
پنجاهو یکمین
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 18:38
شانزده سالگی :قسمت سومموهام خیس بودوحوله کوچولوی سبزم به سرم ،بلوز شلوار سبزتیریکو که عکس یه پیشی روبلوزش بود تنم بودپاهامو از زیر میز کوچولوم دراز کرده بودمو پاپوشای سبز پام و تکون تکون میدادم وبا نگاه به اونا رشته ی افکارم از درس پاره میشددر حالی که تکیه داده بودم به بخاری و کتاب کمک درسی ریاضی و...
پنجاهو دومین
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 18:38
شانزده سالگی:قسمت چهارمبیدار شدن وقت سحر یعنی یک لحظه خالی بودن ذهنت از هرچی که بودی و هستی و مرتکب شده ای و اون روز صبح بعد گذر اون لحظه ی پراز خلأ کوتاهیاد سهراب افتادم یاد حرفاش یاد احساس خوبی که به من داده بود به ساعت نگاه کردم پنج و نیم بود کشو قوسی به خودم دادم و بلند شدم سرم گیج می رفت و دلم...
پنجاه و سومین
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 18:38
شانزده سالگی قسمت پنجم حواسم نبود ،نه من حواسم به هیچی نبود ،نه حرفایی که دوستام می زدن نه تدریس معلم تو هپروت غرق شده بودم من داشتم یه چیز دیگه رو در وجود خودم کشف می کردماون حس چی بود که اینقدر پر از تشویش و ترس بوداون حس چی بود که پر از نگرانی پراز حس گناه بود؟با این همه پر از هیجان و پر از وسوس...